عشق لب شیرینت روزی بکشد سعدی
فرهاد چنین کشته است آن شوخ به شیرینی
گناه و خیانت و هزار و یک اشتباه دیگه رو میبخشن و می شه بخشید... بعضی وقتا هم یه کم زمان بگذره نا بخشودنی ترین اشتباه رو هم ... میشه فراموش کرد حالا اگه نبخشی .. سیاهی و عذابش سبک تر میشه.. اما:
حتی خدا نمیدونه با ادم احمق چکار کنه!
شرح حال رو که گرفتم ٫ گفت که حدود دو ماهی میشه که متخصص زنان براش دارو نوشته از چند و چون دارو که پرسیدم معلوم شد که با دوز بالا قرصهای رو میخوره که یکی از عوارضشون افزایش انعقاد پذیری خونه( که میتونه منجر به ایجاد لخته در رگها بشه که یه عارضه نا قابل اون سکته مغزیه) که البته در حالت عادی مسئله ساز نیست ولی با این دوز بالا حتما باید رعایت نکاتی رو یادش باشه که یکی از اونا افزایش تحرک و مصرف زیاد مایعاته و در نتیجه روزه نگرفتن .... گفت از حاج اقا ( امام جمعه شهر ) که پرسیدم فرمودند: این مسائل نباید باعث بشه حکم خدا رو انجام ندهید.
یه مکث چند ثانیه ای کردم تا بتونم به اعصابم مسلط باشم و شاید یه کم کلماتی رو که از دهنم میخواهد بیاد بیرون سبک سنگین کنم بعد عرض کردم که : حاج اقا بهتر است در مورد آدآب طهارت و میزان دخول افاضات بفرمایند ودر مورد این جور مسائل شکر میل نفرمایند...
بعدش که رفت و یه کم براعصاب مسلط شدیم یاد این حکایت سعدی افتادم که : بنده خدای برای چشم درد پیش بیطار رفت ..الخ. شاید تقصیر از من پرسنده هم باشه.
روح روز تابستانی و
نفس گل سرخی.
تابستان اما سپری شده است و
موسم گل به آخر رسیده.
کجا رفته اند؟
که می داند٫ که می داند .
خون قلب منی و
جان آرامشی.
قلب من اما سرد است و
جانم به سیاهی در نشسته است.
کجایی تو ای یار؟
که می داند٫ که می داند.
امید سالیان منی و
افتاب بر ف های زمستانم.
سال ها اما
زیر اسمان آبی ابر اندود به پایان رسیده است.
کجا یکدیگر را باز خواهیم یافت؟
که می داند ٫ که می داند.
امیدی
در من پرپر میزند
و
همین فردا خواهد مرد
و تو
از این کوچه
گذر نخواهی کرد.
از وبلاگ عبدالقادر بلوچ
god is busy
?can I help you
از مراجعین قدیمی مطب بود ٫که امروز نوه دو ساله اش رو برای معاینه اورده بود داروهای سرما خوردگی رو که براش نسخه کردم گفت٫ که وقتی دست بچه رو میگیرن که راه ببرن ٬ بچه رو پنجه پا راه میره و کف پاش رو زمین نمیذاره و راه رفتن بچه رو نشونم داد ٬ بهش گفتم که حتما باید یه متخصص اعصاب بچه رو ببینه ٬ و معاینه عصبی کاملی انجام بده.
زن شروع کرد به نالیدن که یعنی این بچه ام مشکل مغزی داره ؟ گفتم شاید وقتی پرسیدم: چطور؟
گفت که هشت تا بچه داره که همشون یه درجاتی از مشکلات مغزی رو دارن و دارو میخورن و کلی حرف دیگه و مادر همین بچه هم که دخترش باشه داروی ضد تشنج تو دوران بارداریش میخورده...و هم خودش وهم دخترش با پسر عموهاشون ازدواج کردندو الی آلاخر....
برام جالب بود که اخر سر گفت: اینکه میگن عقد دختر عمو و پسر عمو تو اسمونا بسته شده همش دروغه و حرف مفت.
همه ادما یه روزی میفهمن که بعضی حرفا و اعمال درست نیست و غلطه تفاوت بین ادما تو مدت زمانیه که میگذره تا به این مطالب برسن.. که برای بعضی ها تا ابد طول میکشه البته تو یه روستای که آخر دنیا ست باشی و کتاب و درسی هم در کار نباشه خوب حرفی نیست و خیلی گناهی متوجه اش نیست منظور اینه که بلآخره فهمید.... بعد از بدنیا اوردن هشت تا بچه علیل .
انچه دانا کند ٬ کند نادان لیک بعد خرابی بسیار
چلچراغی نیست که تمامی دنیا را روشن کند
فانوسی بر در آویختهام
که نیمرخ تو را ببینم.
نیمرخی را که جهان به تاریکی کشانده
و من آن را روشن میخواهم.
همانجا بمان که ایستادهای!
که اگر گامی پیش برداری
به تاریکیای میرسی که جهان میخواهد
و گر گامی پس بروی
چنان روشن میشوی که جهانت تاب نمیآورد.
همانجا بمان که ایستادهای!
لکهای از پنجره و فانوسی از درگاه
قطرهای از چشم و تابشی از ماه
و تمام جهان در این دم میایستد.
همانجا بمان که ایستادهای!
جانم فانوسی است که از پنجره میتابد
اشکم قطرهایست که از ماه میریزد
از گیسوانت که بگذرد
نیمرخات را روشن میکند.
همانجا بمان که ایستادهای!
بر درگاهی که فانوس ندارد
کنار پنجرهای تاریک
زیر ماهی که نور ندارد
در عمق جادهای باریک
که من در آن دور میشوم.
لوسین براند / سعید عقیقی / ویژنامه نوروزی هفتهنامه سینما
در مرداب ترس مارهای دروغ و خیانت رشد میکنند.
چند وقتی بود ترانه قشنگی نشنیده بودم٫ دل نشین بود این....