بیا به صلح من امروز و در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز برانم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
که گر مـراد نیابم به قدر وسع بکوشــم.
معقول اینه که تو یه حالت نرمال ادما از خوشحالی همدیگه خوشحال میشن.
و ادما تو یه حالت عادی و نرمال قصد رنجوندن دل کسی رو ندارند .
میگن ته ته همه موجودات و موادی رو که تو عالم هست در بیاری اخر اخرش میشه اتم ٫ حالا میخواهد انسان باشی یا همین کیبورد ٫ و تازه یه قدم اونطرف تر میشه انرژی ٫ که طبق قانون فیزیک میزانش در جهان ثابته و کم و کسری نمیاره فقط در احوالاتش تغییر ایجاد میشه.
ضرورتی هم نداره ادما تو عشق همدیگه بسوزن تا اونوقت برای همدیگه مهم باشن ادما معقوله که از خوشحالی ادما خوشحال باشن.
امروز من خوشحالم ٫ نه رفیق .....عشقی جرقه نزده..... هیچ بودی بودا نشده....قبای ژنده هنوز رو دستمون مونده و به جایی اویزونش نکردیم....
ادمی که میشکنه.... درد و رنج رو تحمل میکنه ... وا نمیده... داد نمیزنه٫ فریاد رسی رو فریاد نمیکنه
از سر میگذرونه ...... دست میذاره رو زانوش پا هاشو سفت میکنه .... تلاش میکنه......حالا یه کور سوی از ته تمام تلخیها و سیاهی ها به چشم میاد.... ادما خوشحال میشن و قتی ادمی خوشحال میشه.
ما حصل اخوی تو یه امتحان سخت موفق شد ٫ خوشحالم رفیق.... میدونم که با خوشحالی من خوشحالی. ![]()
پی نوشت: بی زحمت در۲ ضرب کنید.![]()
لاف عشق و گله از یار زهی لاف گزاف
عشق بازان چنین مستحق هجرانند
زیباترین حرفت را بگو
شکنجه پنهان سکوتت را آشکاره کن
و هراس مدار از آنکه بگویند
ترانه ای بیهوده میخوانید
چرا که ترانه ی ما
ترانه ی بیهودگی نیست
چرا که عشق حرفی بیهوده نیست
حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید
به خاطر فردای ما
اگر بر ماش منتی است
چرا که عشق خود فرداست
خود همیشه است.
خنده بر هر درد بی درمان دواست(یا اتفاقاتی که باعث یافتن دوستان صمیمی بسیار برای یک انتلکتوئل جدی می شود)
برای قضای حاجت به مکان معلوم الحال نرفتیم. در میان جاده کویری که نه تپه ای هست و نه چاله ای و نه پناهگاهی ، تنها چاره مان این بود که از راننده که حکم منجی ما را یافته بود طلب یاری کنیم و تقاضا نمودیم با پخش آهنگهای شاد مجلس را گرم کند و مابقی را بسپارد به زیرکی و چالاکی ما.
درد بی درمانی تمام وجودمان را فرا گرفته بود و در ناحیه شکم ، کانون این فعالیت قرار داشت.به دلیل بیقراری بسیار،در اندک فاصله مطمئنه کارهای ناشایست را جهت برهنه کردن اندام پایین کمرمان در یک چشم به هم زدن انجام داده و هنگام نشستن فاصله کافی را از زمین گرفتیم و پس از مدت زمانی که هزار بار آرزوی مرگ کرده بودیم آرامشی ناشی از رسیدن به معشوق(ببخشید مقصود) ما را فرا گرفت و این ما بودیم که لبخند زنان دل را به صاحبش سپردیم.......
نقطه اوج داستان : ندانسته بودیم که یک اتوبوس دو طبقه پر از انواع آدمهای جورواجور که ما با تک تکشان رابطه یک طرفه انتلکتوئلی را در طول این سفر برقرار کرده بودیم ، بدون دانستن منظور مبارک ما از پی ما از اتوبوس پیاده می شوند تا که منظره زیبایی در کویر را که به زعم خودشان ما یافته بودیمش از دست ندهند.بدها فهمیدیم که راننده بی نوا حتی با" آهنگ خوشگلا باید برقصند" و آن هم با صدایی فراوان،که شنیدنش اطمینانی به ما می داد،نتوانسته بود ماموریت انسانی اش را به انجام برساند.
نتیجه پر سروصدا:کاری کردیم به غایت مردانه و رستم گونه که اگر عده ای هم حواسشان جمع اعمال ما نبود به ناگاه به سمت ما ،که پشت به ماجرا داشتیم،برگشتند
-باعث خنده حضار شده بودیم و نیمه کاره تنها توانستیم در چندین چشم به هم زدن اسلاممان را حفظ کنیم و با لبخند ملیحی به سمت حضار محترم برگردیم
نتیجه دوست یابیی:به ناگاه همه با ما دوست شدند و با لبخنی دل انگیز پذیرای بازگشت ما شدند و ما تا پایان سفر با تک تک سرنشینان یک اتوبوس دوطبقه دوست شدیم و همه خوش و خرم به خانه هایشان برگشتند ، مخصوصا ما!
اگر رابطه را با قربانی کردن خویش برای کسانی که دوستشان دارید
شروع کنید٫ آن را با تنفر از کسانی که خود را برایشان قربانی کرده اید
به پایان خواهید برد.
پس هر کسی سنگی می انداختند.شِبلی موافقت را گِلی انداخت.
حسین بن منصور آهی کرد.گفتند:از این همه سنگ هیچ آه نکردی؟
از گِلی آه کردن چه سِـرِِِّ است؟
گفت:از آنکه آن ها نمیدانند٫معذورند.از او سختم می آید که می داند که نمی باید انداخت.
برای تو ارزوی سلامت دارم
دیگر باید قول دهی که به خواب من نیایی......
صمیمـانه می پرسی : " خوبی؟ "
صادقانـه می گویم : " خوبـم "
باور کن
تعـریفم از خوب بودن عوض شده !
بعضی وقتا ادم از بعضی ادما یه انتظاراتی داره نه در حوزه رفتار و یا عمل حداقل در حیطه گفتار:
چند وقت پیش مریضی داشتم که دانشجویی دوره لیسانس بود ادم با شعور و فهمی به نظر میرسید که معمولا با خانواده اش به من مراجعه میکردند.
یه روز به تنهایی به من مراجعه کرد و بعد از سلام و احوالپرسی اولیه ازش پرسیدم خوب چه خیرت شده فلانی٫ سرش و انداخت پایین و با سوز و گداز شرح ما وقع داد ٫ مخلص کلام به یاری دل داده بود و طبق گفته خودش شرایط روزگار یاری دیگه رو براش در نظر گرفته بود و قضیه سر گرفته بود و عقد انجام شده بود ولی الفتی از طرف ایشون نبود .
گفتیم خوب فلانی به این دلداده جدید بگو قضیه از چه قراره اگه ادم با شعوری باشه خوب بی خیال میشه و میره رد کارش اگه از حیث شعور نقصانی داشته باشه کار بالا میگیره و یه کم بقول خودت ابر و ریزی و
با لاخره شرش کم میشه و خوب شما هم یا به همون دلدار اول میرسی یا بهر حال با کسی زندگی مشترک رو شروع میکنی که خوب دوستش داری٫ حالا ما این وسط چقدر مطلب رو کردیم از کتابهای روانشناسی و دکتر هولا کویی و غیره بماند.
گفت : مونده که چه کار بکنه٫ گفتیم با دوستی یا بزرگتری که یه کم تعصباتش کمتره صحبتی بکن حرفت رو بزن حداقل سعی ات رو کرده باشی.
چیزی گفت که تا اخر عمرم فراموش نمیکنم٫ اگه گفته بود واسه ابرو ( که اونم حرف و قضاوت چهار تا ادم نادون دیگه است)٫ یا بخاطر از دست دادن فی المثل کارم ٫ یا چه میدونم هر بهانه ای دیگه ای شاید میشد با هاش حرف زد و خیر سرمون روشن گری کرد.
برگشت گفت:
- ولی اخرش چی بالاخره دو تا اسم میاد تو شناسنامه ام .
راستش بد جور نطقم برید ٫ گفتم : راست میگید کاملا قابل قبول و منطقیه حالا شما زیاد سخت نگیرید ٫ زندگی همین چند روزست یواش یواش به هم عادت میکنید ٫ بعد می بینی اون اولیه هم تحفه ای نبوده برو سر زندگیت و خوش باش.
تشکر کرد و خداحافظی کرد و رفت.
.............................................
.............................................................................................. .
پس از التحریر: حس خوبی نیست ٫ یه جایی خوندم:
BELIEVE
CARE
HELP
. DO NOT JUDGE
